تبليغاتX
غم-تنهایی


غم-تنهایی






درباره وبلاگ
سلام. به وبلاگ من خوش اومدین .. این و.بلاگ در مورد اعتماد کردن- عشق - غم -نفرت - حسرت - دورویی - و .....
من ابوالفضل شعبانی هستم از استان مازندران شهر شاهی (قائم شهر)

نويسنده :ابوالفضل شعبانی‍‍
پروفايل نويسنده


مطالب تازه













آرشيو وبلاگ
اسفند 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390


لينكستان
هزار و یک شب (ایمان پسر دوست داشتنی )
دختر نوشته ها
یاد باد آن روزگاران یاد باد
جامانده و تنها
عشق
همزاد غم
نقطه اوج احساس ایرانی در صدای مجتبی شریف
با رویا تا بی نهایت




سه شنبه نهم اسفند 1390 ساعت 13:47

بیهوده مکن عمر گران صرف رفیقان

بیهوده مکن عمر گران صرف رفیقان 

 عمر صرف کسی کن که دلش جان تو باشد 

 امروز کسی محرم اسرار کسی نیست 

 ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست

آدمک آخر دنیاست بخند

 

آدمک مرگ همین جاست بخند

 

دستخطی که تو را عاشق کرد

 

 شوخی کاغذی ماست بخند

 

آدمک خر نشوی گریه کنی

 

کل دنیا سراب است بخند

 

آن خدایی که بزرگش خواندی

       

به خدا مثل تو تنهاست بخند


::. .::


چهارشنبه هفتم دی 1390 ساعت 12:28
اگر عشق بورزید می گویند که سبک مغزید...
اگر شاد باشید می گویند که ساده لوح وپیش پا افتاده اید....
اگر سخاوتمند و نوع دوست باشید می گویند که مشکوکید...
اگر گناهان دیگران را ببخشید می گویند ضعیف هستید...
اگر اطمینان کنید می گویند که احمقید...
اگر تلاش کنید که جمع این صفات را در خود گرد آورید٬
مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید.



نویسنده:المیرا


::. .::


شنبه دوازدهم آذر 1390 ساعت 14:35

 " دلم براي باغچه ميسوزد "

كسي به فكر گلها نيست ؛ کسی به فکرماهیها نیست

کسی نمیخواهد باور کند که باغچه دارد میمیرد

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است...

که ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی می شود

و حس باغچه انگار

چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست.

حیاط خانه ی ما تنهاست ؛  حیاط خانه ی ما

در انتظار بارش یک ابر ناشناس خمیازه میکشد

و حوض خانه ی ما خالیست...

ستاره های کوچک بی تجربه از ارتفاع درختان به خاک میافتند

و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها

شب ها صدای سرفه میآید حیاط خانه ی ما تنهاست .

پدر میگوید:

" از من گذشته ست از من گذشته ست من بار خودم را بردم

و کار خودم را کردم "

و در اتاقش ، از صبح تا غروب ، یا شاهنامه میخواند یا ناسخ التواریخ...

پدر به مادر میگوید:

" لعنت به هرچی ماهی و هرچه مرغ وقتی که من بمیرم دیگر

چه فرق میکند که باغچه باشد یا باغچه نباشد

برای من حقوق تقاعد کافیست."

مادر تمام زندگیش سجاده ایست گسترده

در آستان وحشت دوزخ مادر همیشه در ته هر چیزی

دنبال جای پای معصیتی میگردد

و فکر میکند که باغچه را کفر یک گیاه آلوده کرده است .

مادر تمام روز دعا میخواند مادر گناهکار طبیعیست

و فوت میکند به تمام گلها و فوت میکند به تمام ماهیها

و فوت میکند به خودش مادر در انتظار ظهور است

و بخششی که نازل خواهد شد .

برادرم به باغچه میگوید قبرستان ؛ برادرم به اغتشاش علفها میخندد

و از جنازه های ماهیها که زیر پوست بیمار آب

به ذره های فاسد تبدیل میشوند شماره بر میدارد

برادرم به فلسفه معتاد است

برادرم شفای باغچه را در انهدام باغچه میداند.

او مست میکند و مشت میزند به در و دیوار

و سعی میکند که بگوید

بسیار دردمند و خسته و مأیوس است

او ناامیدیش را هم

مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش

همراه خود به کوچه و بازار میبرد

و ناامیدیش

آنقدر کوچک است که هر شب در ازدحام میکده گم میشود .

و خواهرم دوست گلها بود و حرفهای ساده قلبش را

وقتی که مادر او را میزد به جمع مهربان و ساکت آنها میبرد

و گاهگاه خانواده ی ماهیها را به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد...

او خانه اش در آنسوی شهر است

او در میان خانه ی مصنوعیش و در پناه عشق همسر مصنوعیش

و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی

آوازهای مصنوعی میخواند و بچه های طبیعی میزاید

او هر وقت که به دیدن ما میآید

و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده میشود

حمام ادکلن میگیرد

او هر وقت که به دیدن ما میآید آبستن است.

حیاط خانه ی ما تنهاست حیاط خانه ی ما تنهاست

تمام روز از پشت در صدای تکه تکه شدن میآید

و منفجر شدن

همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان بجای گل

خمپاره و مسلسل میکارند

همسایه های ما همه بر روی حوضهای کاشیشان

سرپوش میگذارند و حوضهای کاشی

بی آنکه خود بخواهند انبارهای مخفی باروتند

و بچه های کوچه ی ما کیفهای مدرسه شان را

از بمبهای کوچک پر کرده اند .

حیاط خانه ی ما گیج است.

من از زمانی که قلب خود را گم کرده است میترسم

من از تصویر بیهودگی این همه دست

و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم

من مثل دانش آموزی که درس هندسه اش را

دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم

و فکر میکنم...

و فکر میکنم...

و فکر میکنم...

و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

و ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی میشود...


::. .::


شنبه دوازدهم آذر 1390 ساعت 14:18

 يـاد دارم در غـــروبــي سـَـــرد ِ سـَـــرد

مـيگـُـذشت از كـوچه ي ِ مـا دوره گــرد

داد مـيــزد : كـُــهـنــه قـالــي مـيـخـَــرم

دسـت ِ دوم جـنـس ِ عــالـي مـيـخـَــرم

كــاســه و ظــرف ِ سـفـالــي مـيـخـَــرم

گــــر نــداري كـــوزه خــالــي مـيـخـَــرم

اشك در چـشـمـان بـابـا حـلـقـه بـست

عـاقـبـت آهــي زد و بـُغـضـش شكست

اول ِ مـاه است و نـان در سفـره نيست

اي خـدا شُـكرت ولي اين زندگيست !!

بــوي ِ نـان ِ تـازه هـوشـش بـُـرده بــود

اتــفــاقــا  مــــادرم  هــَــم  روزه  بــــود

خـواهــرم بـــي روســري بـيـرون پـَـريـد

گـفت : آقـا سُـفـره خـالـي مـيـخـَـريد !! 



::. .::


شنبه دوازدهم آذر 1390 ساعت 10:35

داداش کوچیکه دستات و مشت کن چشمات وببند

داداش بزرگه دستاش و مشت کرد چشماش رو هم بست

داداش کوچیکه یه آرزو کن

داداش بزرگه گفت کردم

بعدش داداش کوچیکه گفت راست یا چب

داداش بزرگه گفت راست

دادش کوچیکه دست گذاشت و یکی از موژههای سمت چب داداش بزرگه رو گرفت

بعدش گفت آرزوت برآورده میشه

داداش بزرگه گفت تو که از سمت چب گرفتی

داداش کوچیکه گفت ایبی نداره من راست و چبم رو گم کردم بعدش دوباره دست برد سمت راست و یه موژه دیگه اومد تو دستش وگفت حتما آرزوت برآورده میشه

داداش کوچیکه گفت حالا چی آرزو کردی

داداش بزرگه جواب داد آرزو کردم دیگه موژههام ریخته نشن

داداش بزرگه تا این رو گفت سه نفری زدن زیر خنده :

داداش کوچیکه . داداش بزرگه . پرستار بخش شیمی درمانی سرتانی ها



::. .::


شنبه پنجم آذر 1390 ساعت 11:43
Click to view full size image


::. .::


شنبه پنجم آذر 1390 ساعت 11:34


::. .::


سه شنبه یکم آذر 1390 ساعت 11:45
سلام من به تنهایی هام .

چرا سلام چرا سلام به کسی که همیشه همدم شده

بامن هست و با من مونده

گاهی وقت ها باهم صحبت میکنیم از آدمایی که هستن ولی دیده نمیشن یا از اونایی که نیستن ولی هنوز با ما هستن

تنهایی من رنگ دل من شده سفید مثل برف .

شاید بعضی ها فکر کنن تنهایی رنگش تیره یا رنگ سیاه ولی اونایی که با تنهایی خودشون هستن میدونن چه رنگیه

برای امروز من همین قدر هم کافیه که از دوستم تنهایی گفته باشم

تا بعد .......


::. .::


چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 ساعت 14:11

وهم

 

کهکشانها کو زمینم؟

زمین کو وطنم؟

وطن کو خانه ام؟

خانه کو مادرم؟

مادر کو کبوترانه ام؟

...معنای این همه سکوت چیست؟

من گم شده ام در تو یا تو گم شدی در من ای زمان؟!....

 

کاش هرگزآن روز از درخت انجیر پائین نیامده بودم!!

کاش!


::. .::


دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 ساعت 11:21

خسته ام از آوارشدن ناگهانی این همه نبودن بر من

 و دریغ از حضور حتی سایه ای

 که در این بی کسی

مرحمی باشد

 برایم

!!


::. .::


دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 ساعت 11:15


::. .::


دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 ساعت 11:2
خود را در آغوش بگیر و بخواب هیچ کس آشفتگی ات را شانه نخواهد زد این جمع پر از تنهائیست.نیا باران زمین جای قشنگی نیست من از اهل زمینم خوب میدانم که گل درعقدر زنبور است ولی سودای بلبل دارد و پروانه را هم دوست میدارد...!


::. .::


دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 ساعت 10:30

 

 

 

تا ابد بغض ِ منِ غم زده کال است  عزیز! ! !

دیدنِ گریه ء تمساح محال است  عزیز! ! !

 

تاشما خانه ء تان سمتِ شمالِ دهِ ماست

قبله ء دهکده مان  سمتِ شمال است عزیز! ! !

 

پنجره بینِ من و توست مرا بوسه بزن

بوسه از آن طرفِ شیشه حلال است عزیز! ! !

 

ماهِ من عکس تو درچشمه گِل آلوده شده

عیب از توست ببین چشمه زلال است عزیز! ! !

 

دام ِ گیسوی تو بی دانه شده می فهمی؟

امپراطوریِ تو رو به زوال است عزیز! ! !

 

عشق ، این نیست که بر گردن من حلقه زده

اینکه برگردنم افتاده ، وَبال است عزیز

 

چارفصل است دلم منتظر ِ پاسخ توست

لعن و نفرین به تو و هرچه سوال است عزیز!!!

 شاعر: صادق فغانی


::. .::


دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 ساعت 10:27

شاعر دروغگوست ، تو شاعر نمی شوی ! ! !

 

 

 

 

ای قوسِ لبت  ، قوسِ قزح را زده طعنه

هرمِ بدنت بر تب ِ صحرا زده طعنه

ابریشم ِ دستان  ِبه دستم نرسیده ات

بر بال و پرِ ِ دسته ء قوها زده طعنه

 

شب گمشده در پیچ و خم ِ گیس ِ بلندت

هر تار  ِتو بر صد شب یلدا زده طعنه

لب باز کن ای آنکه لبت با دمِ گرمش

عمری به دمِ گرم ِمسیحا زده طعنه

 

گیسوت طناب است و تنت چوبه ء دار است

این شیوه حکومت به مغولها زده طعنه

از آب وفای تو فلک هم نچشیده

کی غیر تو اینگونه به دنیا زده طعنه ؟

 

 

 

 

 شاعر: صادق فغانی


::. .::


چهارشنبه هجدهم آبان 1390 ساعت 15:0
می خوام در مورد نعمت بزرگی که خدا به ما داده صحبت کنم که به نظر من یکی از بهترین نعمت های خداست این نعمت فراموشیه برای هر انسانی یک اتفاق ناگوار افتاده این اتفاق می تونه از دست دادن اعزای خانواده باشه یا جدایی با کسی که باهاش زندگی می کردی یا ... ولی تمام این اتفاقات تا مدتی تو خاطر ادم می مونه چون فراموشی در انسان وجود داره که باعث این اتفاق می شه اگه انسان ها فراموشی نداشتن چه اتفاقی می افتاد نمی دونم شاید نشه در موردش نظر داد ولی خدا رو شکر می کنم که این نعمت با عرضش رو به ما داد


::. .::


سه شنبه دهم آبان 1390 ساعت 13:37

تنهایی به معنای تنها بودن نیست تنها موندن

شاید زمانی پیش همه باشی ولی دیده نشی کسی تورو درک نکنه از غمت خبر نداشته باشه و مشکلی که داری اون موقع می فهمی تنهایی و تنهایی چقدرسخته



::. .::


سه شنبه دهم آبان 1390 ساعت 13:33

لحظه های ناب کودکیم در پیچ و تاب زمان گم شد

دوستانم را روزگار گرفت

عشقم را عشق دیگر ربود

و خدایم را خدا کشت

ما ماندیم و سیگار کنج لب و تلخی چاه بی قند و خش خش برگ های زرد

                                                                               ...................................


::. .::


سه شنبه دهم آبان 1390 ساعت 13:17
با چشم همیشه سر کش و بد ذاتش

                                                        بر خرمن لحظه های من زد آتش

خوش بود و بدون من و با خود میگفت

                                                    گور پدر شاعر و احساساتش


::. .::